X
تبلیغات
سخنان دکتر شریعتی... - حسین پناهی

شب در چشمان من است،

به سياهي چشم هايم نگاه کن!

روز در چشمان من است،

به سفيدي چشمان من نگاه کن!

شب و روز در چشمان است،

به چشم هايم نگاه کن!

***

پلک اگر فرو بندم

جهان در ظلمت فرو خواهد رفت!


مرحوم حسين پناهي 

+ تاريخ 89/11/15ساعت نويسنده ساناز |

ما تماشاچياني هستيم،

که پشت درهاي بسته مانده ايم!

دير آمديم!

خيلي دير...

پس به ناچار

حدس مي زنيم،

شرط مي بنديم

شک مي کنيم...

و آن سوتر

در صحنه

بازي به گونه يي ديگر در جريان است!


مرحوم حسين پناهي 

+ تاريخ 89/11/15ساعت نويسنده ساناز |

 

پدرم مي گويد:کتاب!

ومادرم مي گويد:دعا!

ومن خوب مي دانم

که زيباترين تعريف خدارا

فقط مي توان از زبانِ گُل ها شنيد.....


مرحوم حسين پناهي 

+ تاريخ 89/11/15ساعت نويسنده ساناز |

آن لحظه
كه دست هاي جوانم
در روشنايي روز
گل باران ِ سلامُ تبريكات ِ دوستان ِ نيمه رفيقم مي گذشت
دلم
سايه اي بود ايستاده در سرما
كه شال كهنه اش را
گره مي زد


مرحوم حسین پناهی 

+ تاريخ 89/11/15ساعت نويسنده ساناز |
به خانه مي رفت

با كيف

و با كلاهي كه بر هوا بود

چيزي دزديدي ؟
- مادرش پرسيد -

دعوا كردي باز؟
- پدرش گفت -

و برادرش كيفش را زير و رو مي كرد

به دنبال آن چيز
كه در دل پنهان كرده بود

تنها مادربزرگش ديد
گل سرخي را در دست فشرده كتاب هندسه اش
و خنديده بود


مرحوم حسین پناهی

+ تاريخ 89/11/15ساعت نويسنده ساناز |
و رسالت من اين خواهد بود

تا دو استکان چاي داغ را

از ميان دويست جنگ خونين

به سلامت بگذرانم

تا در شبي باراني

آن ها را

با خداي خويش

چشم در چشم هم نوش کنيم


مرحوم حسین پناهی 

+ تاريخ 89/11/15ساعت نويسنده ساناز |
گُل را توگُل گفتی

وگل،

گل شد...

ورنه

گل نباتی بیش نبود،

روئیده بر کناره ی جاده ی قول و قرارها

مشتاق نورُ

رزقُ روزیِ خویش!


مرحوم حسین پناهی 

+ تاريخ 89/11/15ساعت نويسنده ساناز |
 

پس این ها همه اسمش زندگی است...
دلتنگی ها،
دل خوشی ها،
ثانیه ها،
دقیقه ها،
حتی اگر تعدادشان،به دوبرابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد!
ما زنده ایم،چون بیداریم!
ما زنده ایم، چون میخوابیم!
ورستگارُ سعادتمندیم،
زیرا هنوز برگستره ی وسیعِ ویرانه ی وجودمان،
پانشینی برای گنجشکِ عشق باقی گذاشتیم!
خوش بختیم،زیرا هنوز صبح هامان،
آذینِ ملکوتیِ بانگِ خروس ها وُ پارسِ سگ هاست!
.
.
.
.
.
دوست داشتن،خالِ بالِ روح ماست!
مارا با دوست داشتن،
از خانه ی خدا به زمین فرستادند! 

 

 مرحوم حسین پناهی

+ تاريخ 89/11/15ساعت نويسنده ساناز |
من زندگي را دوست دارم

ولي از زندگي دوباره مي ترسم!


دين را دوست دارم
ولي از كشيش ها مي ترسم!

قانون را دوست دارم
ولي از پاسبان ها مي ترسم!

عشق را دوست دارم
ولي از زن ها مي ترسم!

كودكان را دوست دارم
ولي از آينه مي ترسم!


سلام را دوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!

  حسین پناهی

+ تاريخ 89/11/15ساعت نويسنده ساناز |
قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید.

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند.

عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!

کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.

در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش مي طلبم.

 

مرحوم حسین پناهی 

+ تاريخ 89/11/15ساعت نويسنده ساناز |
عشق را به مدرسه بردند تا کتک بزنند.

تنها دوست عشق در مدرسه ، درس هندسه بود.

از شيميی فقط زاج سبز به يادش ماند و از فيزيک هرگز هيچ نفهميد.

عشق را به دانشگاه بردند تا کافر شود.

وقتی دکتر شد مادرش مرده بود.

به جای گريه کردن منطق خواند ... نتيجه از صغری ها و کبری ها

درد بی دليلی شد در دل عشق.

ميل به برگشتن داشت.

از هر کوچه ای که می رفت به خانه ی مادريش نرسيد.

وقتی فيلسوف شد به سوی هر گلی که رفت آن گل پژمرد.

عشق خدا را می خواست.

واز هر طرف که می رفت به صورت خود بر می خورد.

عشق را در برابر آيينه بردند تا خود را به ياد آورد.

در آيينه ، کودک پيری می گريست.

                                                   استاد حسين پناهی 

+ تاريخ 89/11/15ساعت نويسنده ساناز |

من می خوام برگردم به کودکی !

نمی شه ! نمی شه ! نمی شه ! نمی شه !! نمی شه !!!

کفش برگشت برامون کوچیکه

پابرهنه نمی شه برگردم ؟

"حسین پناهی"

+ تاريخ 89/10/21ساعت نويسنده ساناز |
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان

نه به دستی ظرفی را چرک میکنند

نه به حرفی دلی را آلوده

تنها به شمعی قانعند

واندکی سکوت......

"حسین پناهی"

+ تاريخ 89/10/21ساعت نويسنده ساناز |
ما تماشا چیانی هستیم،
که پشت درهای بسته مانده ایم!
دیر آمدیم،
خیلی دیر...
پس به ناچار
حدس می زنیم،
شرط می بندیم،
شک می کنیم...
و آن سو تر
در صحنه
بازی به گونه ای دیگر در جریان است!
"حسین پناهی"

    

+ تاريخ 89/10/21ساعت نويسنده ساناز |